خرید بک لینک
یه کمی از کتاب خوندن دور شدنم . الان چند روزه که نخوندم . خوندن کتابهای خوب انقدر بهم انگیزه و انرژی میده که هر روز میتونم خونه تکونی و دل تکونی کنم . وقتی کتاب میخونم لحظه ها روزها  یه جور دیگه میگزره . اهنگها رو یه جور دیگه گوش میکنم . حالم بهتره . با انگیزه ترم . کارام خیلی بهتر پیش میره . امروز زنگ زدم به ساینا و داشتیم در مورد حس های مشترکمون حرف میزدیم . اینکه هر دو احساس میکنیم که مفید نیستیم و وقتی جدی تر نگاه میکنیم میبینیم .در واقعیت اینطوری نیست و این فقط زاییده فکر ماست. بخاطر این اینطوری فکر میکنیم که هنوز به هدفامون نرسیدیم. خلاصه یه کم از کار و درس و اینا حرف زدیم و مسائل روواسه خودمون یه کم باز کردیم. من بهش گفتم اهداف ادم باید پیوسته و انعطاف پذیر باشه . من دنبال اینم . بعد از کاری که دوست دارم انجام بدم باهاش صحبت کردم  گفت چرا نمیری دنبالش منم گفتم : ترس از شکست اما میدونم شکست تو راه هدف شکست معنا نمیشه . تجربه است . درس  . و بخاطر همین واقعا تصمیم گرفتم که برم . باید از یه جایی شروع کرد . بعضی وقتها چشمامو میبندم و به رویایی که دارم فکر میک

برچسب: ترس از شکست,ترس از شکست یا انتقاد,ترس از شکست چیست, نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 17:16

امروز دلم برای قبلاً هایم تنگ شد . خوبه که خودمو داشتم . راضی ام از خودم. امروز خیلی اتفاقی یکی از عکسای قدیمی مو دیدم (برای دو سال پیش) دیدم چقدر جوون بودم . چقدر ناز و دوستداشتنی و ظریف بودم .  چقدر خودمو دوست دارم . شدید و عجیب دلم برای خودم تنگ شد  . شاید باز دوسال دیگه همین حسو داشته باشم . این روزای من . پر از فکر و تصمیم و رویا و هدفه. خداروشکر همراه عشقم داریم زندگیمونو میسازیم و هر دو دلمون میخواد به بهترین شکلی که میتونیم بسازیمش. داریم قشنگ رنگش میزنیم هر دو عاشق زندگی مشترکمونیم. من سحرم . همون سحر ذوقی و خوشگل که بخاطر یه دندونش که اومده روی اون یکی ناراحت میشه ولی خدارو شکر میکنه . سحری که عاشق شوهرشه  هنوز وقتی امید زنگ میزنه . ضربان قلبم زیاد میشه عطر میزنم و اگه شلخته باشم معذب میشم. هنوزم پیراهن های شوهرمو بو میکنم . هنوز موقعی که تخت و جم میکنم بالشتش رو بو میکنم و قربون صد قه اش میرم. هنوز هم وقتی از دور میبینمش ته دلم قند آب میشه و از ته دل لبخند رضایت میزنم بخاطر اینکه همسر منه و مال شخص دیگه ای نیست. همون سحری ام که هنوز زی

برچسب: این روزهای سحر دولتشاهی,این روزهای سحرقریشی,حال این روزهای سحر دولتشاهی, نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 17:16

امروز 2 اذر. یه برف کوچولو رو زمین نشسته و برف ریز ریز داره میباره . هوا حسابی سررررررددددددده. منم با اولین باد سرد, یه سرمای حسابی نوش جان کردم و الان صدام که در نمیاد بینی ام که اویزونه و ... . خودمو بستم به چای زنجبیل و به دونه . از اینا که بگذریم . عصبی ام خیلی زیاد عصبی شدم . هی میگم دلیلش چی میتونه باشه . بعد میبینم ذهنم برای چی درگیره . و میفهمم بخاطر چی عصابم خورده . اما یعنی تا این حد؟ یعنی انقدر این مساله پرررنگه . بعد میبینم خب اره چون تا حالا چندین بار کوتاه اومدم . مساله اینه که بعضی وقتها امید خیلی مسخره و بی فکر پول خرج میکنه . تا حالا چند بار با نرمی و لطافت بهش گفتم اما این بار خیلی عصبانی ام از دستش .ولی من که با لحن بد حرف نمیزنم . نمیتونم طاقت ندارم باهاش بد حرف بزنم . تو دلم خیلی عصبانی ام اما به ظاهر فقط ناراحتم . دیشب نصفه شبی بیدار شده بودم و یاد کاراش افتاده بودم میخواستم بیدارش کنم و باهاش حرف بزنم شایدم دعوا کنم . خیلی کلافه ام کرده .میخواستم امشب باهاش حرف بزنم اما  صدام خیلی بد شده و گلوم هم موقع حرف زدن خیلی اذیت میشه با

برچسب: چشامو میبندم میخوام هرچی غصه است بمیره,دانلود آهنگ چشامو میبندم میخوام هرچی غصه است بمیره, نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 17:16

امروز از صبح خیلی پر انرژی بودم . البته حال خونه موندن رو نداشتم . چون چند روزه که همش خونه ام امروز صبح رفتم بانک بعد رفتم خرید و اینور اونور بعد رفتم خونه مامان اینا و یه کمی از بدهی هامو بهش دادم . خیلی خوب بود . اومدم خونه اما دلم یه جوریه . منتظر یه حرفم تا اشکام بریزه همینطوری پیش خودم داشتم فکر میکردم که اشکام ریخت نمیدونم اینا کجان . برای چی میبارن . اما دوسشون دارم . انگار دلشون برام تنگ میشه . فکر میکنم باز قراره پ ر ی و د بشم و این نشانه های همونه . هرماه همینم . تا اشکام نریزه نمیشه . شاید هم دلیلش امید باشه . شبا دیر میاد خونه تا دیر وقت مغازه است . خداروشکر که کار هست . از این بابت ناراحت نیستم . اما تایمی برای با هم بودن نداریم . همش یک یا نهایت دوساعت خیلی کم همو میبینیم . دلم براش تنگ میشه . نمیدونم چرا حال و حوصله ی کارای خونه رو ندارم . نمیدونم هوا سرده ؟ نمیدونم کمبود امید دارم ؟ انرژی که از امید میگیرم با تمام انرژى ها فرق داره . اگه بیاد و سرحال باشه میتونم همون لحظه پاشم و تا صبح خونه تکونی کنم . بی وقفه بی خسته گی. اما وقتی این مدلیه منم یه مدلی میشم. البت

برچسب: باز دلم باز دلم دل بشود,باز دلم باز دلم, نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 17:16

میدونم که هیچ اتفاقی ، اتفاقی نیست . تاریخ ها نظم خاصی داره . هر آنچه که در زندگی ام برام پررنگ بوده تاریخش خیلی خاص بوده انگار از قبل تنظیم شده بود . انگار که نه . دقیقاً همین بوده . میدونم تاریخ اومدنش ساعت اومدنش حتما خاصه . همه ی هستی نظم داره . همه ی هستی رو مدار خاصی در حرکته . هر انچه که هست و نیست دقیق و برنامه ریزی شده است . چطور ناراحت میشم .؟ چطور دلگرم نباشم؟ من احترام میزارم به خواست خالقم . که دانای نهان و آشکاره باید ایمان داشته باشم که دارم باید صبر کنم که میکنم باید امید داشته باشم که خیلی دارم . اره حالم بد میشه گریه میکنم خیلی بهونه گیری میکنم . اما ایمانم سرجاشه . خدای من خدای موسی است خدای عیسی و خدای مریم و خدای زکریاست . خدایم همان خداییست که معجزه هاشو همچون نقل عروسی رو سرم میریزه . همون خدایی که مهربانیش بی اندازه است . خدایم خدای یگانه ای ست که هستی در اختیار اوست . خدایم خدای محمد است با کتابی که از نوره با کتابی که نوشته هاش سوی چشمم رو زیاد میکنه . جریان خونم و متعادل میکنه . خدایم خدای احد و واحدم خدای یکتا و پاکم . تمام بند بند وجودم روز و شب سجده ک

برچسب: تا میتونی بخند,تا میتونی خوب باش,تا میتونی به زنت دروغ بگو, نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 17:15

امیدم همسرم .عشقم ببخش که بهت اخم کردم . طاقت نداشتم ببینم . شاید تقصیر تو نباشه  من به خاطر عشقی که بهت دارم بی طاقتم . امیدم میدونی طاقت ندارم کسی تو رو ناراحت کنه . به کسی اجازه نمیدم امید من و ناراحت کنه . اما دیروز به خاطر کاری که کردی (اتفاقی که پیش اومد) از دستت عصبانی شدم و بهت اخم کردم . نمیدونی اون لحظه دنیا رو سرم داشت سنگینی میکرد . عزیزم تو فقط امید من نیستی . تو اممممممممممممییییییییییییییییید منی تو همه چیز. تو باعث هر لحظه شکر گزاری منی . اون روزی که تو رو دیدم اون لحظه ای که تو رو دیدم . میدونی فقط از جلوی من رد شدی فقط راه رفتنت رو دیدم . من با همین عاشقت شدم . هنوزم هر روز عاشق بند بند وجودت میشم . از نو . هر روزم عشقم بهت تر و تازه میشه . از شکستگی دندونت بگیر تااااا صدای نفسات تا پوست تنت تا گرمای وجودت تا مدل نشستنت من عاشق هم ی اینام . بعد چه جوری اون صحنه رو ببینم و حالم دگرگون نشه . میدونم که تو هم از ناراحتی من ناراحت شدی . میدونم از اخم من چقدر بهم ریختی. از رفتارت کاملا مشخص بود. باید حست به خودم رو بنویسم .  اونوقت چه طوری طاقت بیارم و اون چند دقی

برچسب: بدون عنوان بولس جورج,بدون عنوان السودان,بدون عنوان, نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 17:15

این چند شب همش داره مهمونی رفتن و مهمون داشتن میگذره وقتی چند شت پشت هم میشه دیگه ادم خسته میشه . خونمون خیلی سرده . من مدام لباس گرم و جوراب میپوشم اما همچنان خونه سرده . سرم هم به شدت درد میکنه .میدونم با این سردردهام چیکار کنم.  صورتم هم کلی جوش زده  . دیگه میخوام شیرینی خوردن رو به حداقل برسونم . این تصمیمم کاملا جدیه . اگه بتونم میخوام فردا روزه بگیرم . میخوام تا جایی که میتونم چند روز روزه بگیرم . نمیدونم چرا همینطوری از دلم گذشت . خیلی دوست دارم هر روز سوره ی مریم و بخونم. . . . در پیرو پست قبلی . دیشب امید داشت فیلم های تولد و میدید منم رفتم کنارش نشستم که ببینم . من سه تا فیلم گرفته بودم . این که تموم شد به امید گفتم یه فیلم دیگه بزار منم ببینم. از اون دوتا فیلم نمیدونست کدومش اون فیلم عصاب خوردکنه . دوباره همون فیلمی رو که میدیدیم گذاشت منم چیزی نگفتم چون متوجه شدم که چقدر معذبه . چقدر وقتی اون فیلمو دیده خجالت کشیده روشو نداشت که با هم ببینیم و من از این خوشم اومد . همین که پر رو بازی در نیاورد. اگه اون فیلم و میزاشت یعنی داره کارشو تایید میکنه . و اونوقت کار به بح

برچسب: تمام لحظه هام همش,تمام لحظه هام دنبال اکسیژن,تمام لحظه های من شادمهر, نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 17:15

دلم روشنه . خیلی زیاد . نمیدونم چرا اما حسم میگه این ماه خیلی ماه خاصیه . انگار این ماه همون ماهیه که خیلی منتظرش هستم . ماهی که گذشت مطمئن بودم خبری نیست . از کجا؟ نمیدونم ولی این دفعه (ماهی که از امروز شروع میشه) خیلی امیدوارم. تو دلم جشنی برپاست . لبخند میبینم . حس و حالم یه جوریه . انگار دلم داره برای روزای تنهاییم تنگ میشه . انگار آماده شدم برای مسئولیت بزرگ و زیبای مادری . تو دلم به خودم میگم . اخه من؟ من میخوام مادر بشم ؟ خنده ام میگیره . من هنوز خیلی کوچولو ام . اما یاد تجربه ها و درس هایی که گرفتم می افتم میبینم نه. این سه چهار سال خییییلییییییییییییییییییییییییییییییییی بزرگ شدم . بعضی وقتها جلو آیینه می ایستم و به خودم میگم چقدر بزرگ شدی سحر.خودت باورت میشد؟ ولی به این بزرگ شدنم افتخار میکنم . الکی الکی بزرگ نشدم . خیلی اتفاق ها افتاد خیلی درس گرفتم تا به اینجا رسیدم . تا به این سحری رسیدم که الان هستم . امروز که داشتم رانندگی میکردم . به خودم گفتم سحر بالاخره نشستی پشت ماشین . تو همونی هستی که با التماس و دعوا هم ننشستی. بخاطر ترس . بعد الان ... آفر

برچسب: ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه,ناز انگشتای بارون,ناز انگشتاي بارونت, نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 17:15

چند شب پیش رفتیم فروشگاه هاکوپیان تا هدیه تولد همسری رو خرید کنیم . برای خودم اتفاق جالبی افتاد . اول اینکه چندتا پیرهن قدیمی رو اوردن که من گفتم نه تماس گرفتم گفتن جنس جدید اوردین  اونها رو میخوایم ببینم . رفت حدودا 10 تا پیرهن به رنگهای مختلف از یه جا دیگه اورد . جنس های جدیدشون بود. من رنگهایی که نمیخواستیم رو گزاشتم کنار (دلیل هر کدوم رو هم میگفتم و امید تایید میکرد) موند دوتا رنگ . به امید گفتم از بین اینا یکی رو انتخاب کن ولی لیمویی بهتره . اونم نظرش همین بود و برداشت. رفتیم شلوار ببینه تا فروشنده گفت چه رنگی امید داشت فکر میکرد و منتظر نظر من بود که من گفتم سورمه ای طوسی داری. مشکی کتون خیلی زود بور میشه  قهوه ای و اینا هم که نمیپوشی . اقا فقط سورمه ای. خب اینم که نشد چون قدش کوتاه بود . رفتیم که سویی شرت ببینه . اول یه پلیور برداشت و پوشید. بهش گفتم امید این برات خیلی گشاده اما فروشنده زیر بار نمیرفت و میگفت نه خوبه . امید هم داشت قانع میشد گفتم امید تو عمرا به این گشادی نمیپوشی سایز اسمال رو بپوش . به فروشنده گفتم اقا همسر من اینجور

برچسب: نویسنده: یاسین کمالی تاريخ: جمعه 26 آذر 1395 ساعت: 17:15

صفحه بندی